مولانا محمد بن احمد بيغمى

49

داراب نامه ( فارسى )

يافتن ؛ اگر مصلحت دانى با اين قوم همراه بيمن رويم . فيروز شاه گفت : چون كنيم كه از حال فرخ‌زاد هيچ معلوم نكرديم كه حال آن جوان بكجا رسيد . قادر شاه گفت : اى شاه‌زاده او را مركبش بدر برده است ، البته هركجا كه باشد او نيز بيمن بما خواهد رسيدن . فيروز شاه گفت كه اين مركبان ما را در كشتى ببرند ؟ گفت : ببرند كه ايشان نيز مركبان دارند ، حاليا پيش رويم و سؤال كنيم . فيروز شاه پيش آمد و بر آن جمع بازرگانان سلام كرد . گويند كه ايشان چهل وجودى بودند و در ميان ايشان خواجه‌يى بود مرد منعم و توانگر و خواجهء معتبر و هم از ملك يمن بود و خان‌ومان او در شهر تعزّ بود ، مرد بحرمت بود ، و او را خواجه الياس « 1 » بازرگان ميگفتند . چون در وضع و مركب و سلاح فيروز شاه نگاه كرد بدانست كه شاه‌زاده است . برخاست و بحرمت تمام فيروز شاه را از مركب فرود آورد . قادر شاه بدويد و عنان مركب شاه‌زاده را بگرفت . خواجه الياس فيروز شاه را در پيش خود بنشاند ، در حال فرمود كه شربتى حاضر كردند ، بعد از آن خواجه الياس سؤال كرد و گفت : اى خداوند ، از كجا مىآييد و عزم كجا داريد ؟ فيروز شاه گفت كه ما از ملك ايرانيم ، از پاى تخت ملك داراب ، و عزم شهر تعزّ داريم . برادرى نيز داشتم فرخ‌زاد نام و چند غلام و از نقود بعضى ، درين راه صعلوكى چند بر ما كمين گشودند و نيم شبى بر ما زدند ، جنگ عظيم واقع شد ، خيلى ما ازيشان كشتيم ، ايشان نيز غلامان ما را بكشتند و آنچه داشتيم از ما ببردند و برادر من در ميان غايب شد و هيچ معلوم نكرديم كه حال او چه شد . اكنون ما نيز عزم شهر تعزّ داريم ، اگرمان قبول ميكنيد بهمراهى با شما همراه باشيم تا آنجا كه مرادست ؛ اما دو مركب داريم ، آن مركبان ما را در كشتى درآريد آنچه اجارهء كشتى باشد بدهيم . الياس گفت : نيك باشد . ما نيز شرط خدمت بجاى آوريم و آنچه از دست ما برآيد از خدمت دريغ نكنيم .

--> ( 1 ) - اين اسم در كتاب بصورتهاى مختلف اليان ، اليامن ، الياسن و الياس آمده است و ما صورت اخير را كه بيشتر استعمال شده انتخاب كرده و همه جا بيك نحو ثبت نموده‌ايم .